حمید قنبری
•كارتان را چگونه شروع كرديد؟
وقتى آدم كار خودش را شروع مى كند، ذوقى در آدم به وجود مى آيد كه يك دفعه مى بيند فاصله اى ندارد تا حرفه اى شدن! واقعاً آن روز ها خودم فكر نمى كردم، يك روزى وارد گود شوم!در مدرسه هنرپيشگى كه درس مى خواندم، زنده ياد فضل الله بايگان، ما را دسته جمعى به راديو برد.بيست و چند نفر بوديم. پيسى بود كه هر كدام چند كلمه در آن حرف زديم. اولين بار بود كه راديو مى رفتم...
•پرويز خطيبى هم با شما بود؟
بله، پرويز خطيبى با راديو صحبت كرده بود تا برويم آنجا و برنامه اجرا كنيم. كار را با اركستر آماده مى كرديم. برنامه فكاهى انتقادى كه خطيبى نوشته بود را اجرا مى كرديم.من هنوز كوچك بودم و سرى در سرها در نياورده بودم، اما مردم عادت كرده بودند، ساعت يازده صبح بنشينند و از راديو برنامه ها را گوش كنند...
•ضبطى كه در كار نبود؟ اجرا ها زنده بود و...
نه خير، آن وقت ها اصلاً ضبط نبود، ما به طور زنده اجرا مى كرديم. همين ضبط نداشتن كلى براى ما ايجاد ناراحتى و دردسر مى كرد.
•زنده بودن برنامه ها كار را حساس مى كرد؟
بله، واقعاً همين طور بود. ما بايد روى گفتار و كردارمان خيلى فكر مى كرديم، مكث مى كرديم. بايد حواسمان را جمع مى كرديم، يك وقت چيزى از دهانمان درنيايد كه باعث آبروريزى شود! اين زنده بودن برنامه ها واقعاً براى ما مشكل بود و بعد كه نوار و اين ها آمد وضع فرق كرد.
•و امكانات پخش؟
اصلاً با امروز قابل مقايسه نيست. يك اتاقى بود، يك ميكروفن آنجا بود كه بايد هم اركستر را مى پذيرفت، هم خواننده، هم گوينده و هم... اگر اركستر آن چنانى بود يك ميكروفن هم براى آنها مى آوردند.
•شنيدم برنامه اصلى شما روز هاى جمعه بوده، سوژه هاى روز جمعه چه طور بود؟
سوژه هاى روز جمعه با ساير روز ها فرق داشت.
سوژه هاى جمعه مربوط به اتفاقاتى بود كه در طول هفته روى مى داد.
•اوضاع تهيه كنندگى چطور؟
آن زمان مثل امروز نبود كه تهيه كننده مشخص باشد. ما به كسى تهيه كننده مى گفتيم كه مسائل مربوط به ضبط و اين ها را ميزان كند.
•از اولين افرادى بوديد كه در ايران پاپ خوانديد! شروع كار چطور بود؟
ما مى خواستيم در راديو شروع كنيم و اين سبك را رونق بدهيم. جلوه بدهيم.اولاً به شما بگويم، آهنگى نداشتيم، موزيسينى نداشتيم كه آهنگ پاپ براى ما بسازد.در به در مى گشتيم، آهنگ هايى را گير مى آورديم كه مردم ملودى آن را بپسندند.
•دنبال چه نوع ملودى بوديد؟
دنبال ملودى نيمه شرقى بوديم! يك روز، وقتى خواستيم برنامه را شروع كنيم، خطيبى گفت من يك چيزى به نظرم آمده، نوار يا صفحه اى را آورد. آهنگ لاپالو ما (دو كبوتر) بود.
•ويگن هم اين ترانه را خوانده...
بله، يك آهنگ مشهور اسپانيولى بود.پرويز خطيبى روى اين آهنگ شعر ساخت. ما آمديم و اين ترانه را در راديو خوانديم.
•و مخاطبين شما بيشتر جوان ها بودند؟
بله، مخاطبين ما همه جوان ها بودند.هفده، هجده، نوزده و بيست ساله! اولين ترانه اى كه خواندم، همان «دو كبوتر» بود.بسيار، بسيار مورد توجه مردم واقع شد.خيلى استقبال كردند. به خصوص جوان ها، بقيه مردم خيلى تو اين خط ها نبودند! نمى توان با امروز مقايسه كرد، پنجاه، شصت سال پيش بود!
•اولين آهنگ دو نفره زن و مرد را شما خوانديد؟
بله، شروع آهنگ هاى دو نفرى را ما از همان وقت پى ريزى كرديم. گفتيم، اگر يك دختر و پسر بخواهند با هم بخوانند، بايد چه كار كنند! دخترى كه حاضر به خواندن شود در آن دوران بسيار كم بود. جز خانمى كه در بخش هاى آگهى راديو با من مى خواند. خانم شاهين! من و خانم ناهيد سرفراز شروع كرديم به خواندن آهنگ هاى دو نفره پاپ. بعد، مجيد وفادار كه مى گفتند «مرا ببوس» را ساخته. فرصتى نشد از او بپرسم، كى اين كار را كرد؟ براى چه اين كار را كرد؟ كار به دست «حسن گلنراقى» افتاد و او هم واقعاً هنگامه كرد! چهل سال است مردم اين آهنگ را زمزمه مى كنند. مى خوانند. متن شعرش را آنقدر دوست دارند و به چيز هاى مختلف تشبيه مى كنند.
•پيش از ديدار با شما، دنبال شنيدن كار هاى سال هاى دورتان بودم! اما چيزى پيدا نكردم... خودتان چيزى داريد؟
خير، ندارم! شايد كسانى كه كلكسيون دار هستند، چيزى داشته باشند. من خودم چيزى ندارم اما بدون شك وجود دارد.
•شما در هنرستان هنرپيشگى تهران هم بوديد؟
من و جعفرى مى ديديم، نصرت كريمى چهار بعدازظهر كه مى شود، مى گذارد، مى رود بيرون! گفتيم، اى بابا، اين كجا مى ره؟ تازه با اجازه هم مى رفت! من و جعفرى، خدا رحمتش كند، راه افتاديم پشت نصرت كريمى، زاغ سياهش رو چوب زديم! رفتيم، رفتيم، رفتيم، خيابان ثبت را تمام كرديم. ديديم رفت توى يك كوچه باريك كه برود لاله زار. ما تا حالا تو اين كوچه نرفته بوديم!ديديم باغ علاءالدوله است.وارد باغ علاءالدوله شديم، ديديم درى آن روبه روست. تابلويى داشت. روى آن نوشته بود: «هنرستان هنرپيشگى» گفتيم، اِه! مگه همچنين مدرسه اى هم هست؟گفتيم، برويم جلوتر.رفتيم تو حياط، زنگ زدند و همه رفتند سر كلاس. من و جعفرى از آن پشت نگاه مى كرديم! ديديم، اِه! نصرت كريمى رفته روى نيمكت نشسته... (مى خندد) خيلى خوشحال شديم، گفتيم، خب!نخش دست ما آمد! صبح روبه روى هنرستان صنعتى ايستاديم. نصرت رسيد. گفتيم سلام عليكم آقا! گفت چيه؟ گفتيم تو عصر كجا مى روى؟ گفت من يك دفعه گفتم مى رم مغازه عمويم، داداشم و اينها!... گفتم، پدرسوخته ! ما ديديم تو ديروز روى نيمكت هنرستان هنرپيشگى نشستى! گفت، خب حالا كه چى؟ گفتم، هيچى ما را هم بايد ببرى، گفت نمى توانم، دو ماه از سال گذشته و... گفتيم، هر چى شد بادابا!...
•و خلاصه رفتيد سيدعلى خان نصر مدير آن و پدر خواننده مشهور «سيمين برى»، «جمشيد شيبانى» ناظم بود!...
بله، بالاخره مجبور شد ما را ببرد!
ناظم گفت، دير شده، دو ماه دير آمديد.گفتيم نمى شود، ما بايد بياييم!... گفتند، خيلى خب، اما ما اميدى به قبولى
شما نداريم. بياييد بنشينيد مستمع آزاد! اما ما قبول شديم، من و جعفرى سال دوم را هم با نمره خوب طى كرديم.
•پس از فارغ التحصيلى، اولين نمايشنامه اى كه با آن روى صحنه رفتيد، چه بود؟
دختر شاه پريون.
•و لابد با اپرت!
بله، آن وقت ها كار ها اپرت داشت. من بايد مى خواندم. حالا با كى؟ با بدرى هوافر كه ستاره روز بود! خب، اين هم از
شانس هايى بود كه آوردم و مرا چند سال جلو انداخت.
•نصرت كريمى هم فارغ التحصيل شد و آمد؟
بله، او هم آمد. كريمى به گريم خيلى علاقه داشت. شب ها ما را پاى آينه مى نشاند و هر كدام ما را به يك صورت درمى آورد!
•پيش پرده خوانى هم مى كرديد؟
بله، خب مى دانيد ديگر آن وقت ها مد بود.اگر تئاترى پيش پرده نمى گذاشت، مردم نمى رفتند! يك پيش فشرده انتقادى بود. آهنگين با حركات موزون. مردم خوششان مى آمد.
•من شنيدم كه اين پيس ها را اغلب با يك لباس اجرا مى كرديد! يعنى مثلاً...
ابداً! ما اگر چاقوكش بوديم، لباس چاقو كشى مى پوشيديم كه الان دم دستم نيست به شما نشان دهم. براى نقش چاقوكشى، پيژامه مى پوشيديم. بعد روى بازو ها خال مى كوبيديم. مچ بند مى بستيم. موهايمان هم زياد بود، مى آورديم روى پيشانى مى گردانديم، يك سيبل نازك هم مى گذاشتيم. اين مى شد بچه چاقوكش!اتفاقاً من هم يك جا خواندم يكى از همكاران ما مى گفت: اينها هر شعرى را با همان لباس خودشان مى خواندند يا لباس فراگ مى پوشيدند. تعجب كردم كسى كه خودم او را پرورش داده ام اين را بگويد. مگر ممكن است؟مثلاً شما فكر كنيد، ما مى خواهيم راجع به لبوى داغ حرف بزنيم بعد با لباس فراگ، لباس اسموكينگ بياييم روى صحنه.
•مى دانم يكى از پيس هاى مشهورى كه كار كرديد، «نادر و فتح هندوستان» است، چه نقشى در اين پيس داشتيد؟
نقش من نصرالله ميرزا، وليعهد بود.
•خب! بياييد جلوتر، از روزگار حضور زنده ياد عبدالحسين نوشين بگوييد. دورانى كه در كلاس درس نوشين از او آموختيد!
بله، در آن زمان، يك روز رفيع با حالتى آمد سر كلاس ما، گفت براى شما يك فكرى كردم. او هميشه دوست داشت بهترين استاد ها را براى درس دادن بياورد، خودش آدم پرى بود و هيچ عقده اى نداشت. به ما گفت من رفتم، نوشين را پيدا كردم، مى خواهم بياورم سركلاس شما. او براى اولين بار سركلاس هاى ما آمد. يك سال بود و رفت!
•از حضور نوشين، از منش او و از سلوك او بيشتر بگوييد.
خب، آن زمان شروع كار هاى قشنگ نوشين بود. «توپاز» را روى صحنه برده بود. مردم خيلى استقبال كردند. در كلاس ما يك سال آمد، اى كاش همه دوره ها نوشين مى آمد و همه او را مى ديدند!باور كنيد، نوشين وقتى راه مى رفت حظ مى كرديد! يك روز پاشنه كفش اش را به ما نشان داد، گفت ببينيد وقتى اين طورى راه رفتيد و پاشنه كفش تان ساييده نبود بدانيد قشنگ راه مى رويد. عين طاووس راه مى رفت! بسيار برازنده بود! ما واقعاً شانس آورديم، آن دوره را ديديم و با ايشان كار كرديم.
•تدريس نوشين چه بود؟
چيز هايى را براى تمرين مى داد كه همه معلم هاى طرز بيان مى دهند، اما خب نوشين يك جور ديگر با آدم تمرين مى كرد! مثلاً «قلب مادر» را همه ياد دادند اما «قلب مادر» نوشين چيز ديگرى بود.براى تمرين متونى را هم از شاهنامه انتخاب مى كرد. بسيار بسيار تميز و قشنگ! اى كاش نوشين سال هاى سال در مدرسه تئاتر درس مى داد ولى به واسطه گرايش سياسى كه داشت همان يك سال كلاس ما آمد و بعد به شوروى رفت و...آنقدر رنگ سياسى نوشين قوى بود كه مسئولين تئاتر اصلاً پذيراى نوشين نبودند! زير فشار بودند كه حالا رفته اند يكى از سران حزب توده را آورده اند و معلم ما كرده اند.
•نصرت كريمى، ايرج ساويز، محمدعلى جعفرى و مصطفى اسكويى به حزب جذب شدند، شما چطور؟
نوشين علاقه داشت بچه ها را ببرد در حزب توده. من در آن سن و سال خودم را آدم زرنگى مى دانستم و از كار سياسى هم خوشم نمى آمد. اصلاً دوست نداشتم. حزب ايرانى ها هم بودند، چند بار كوشش كردند ولى گفتم، نه! دوست ندارم.نوشين يك روز مرا به كلوپ حزب توده دعوت كرد. مراسمى بود. من در كنار ايرج ساويز، محمدعلى جعفرى، مصطفى اسكويى، رضا رخشانى و نصرت كريمى جزء شاگرد هاى خوب نوشين بودم. نوشين در كلوپ حزب توده به من گفت، تو چرا حزب نمى آيى؟ گفتم من دوست ندارم. گفت، آخه دوست ندارم چيه؟! حزب كه چيزى نيست... گفتم، چرا، شما به حزب توده وابستگى داريد. گفت، خب! درس حزب توده را كه نمى دهيم!گفتم، نه نمى دهيد، ولى اگر من بيايم، نمى توانم از شما دست بكشم! و من مى دانم سر از كجا در مى آورم! من اصلاً سياست را دوست ندارم! به خصوص حزب توده كه رنگ و بويى داشت و من بايد مى رفتم به آنجا كه نبايد مى رفتم.كلاس نوشين، كلاس پايه ما بود. او نقشه را كشيده بود و مى خواست فونداسيون ساختمان را بريزد! از چه جور نشستن روى صندلى تا بقيه كار هاى عملى را ما از او درس گرفتيم.
•در كل چند تا نمايشنامه كار كرديد؟
گمان كنم بيست و پنج تا. خوب يادم نيست.
•به كارنامه تئاترى شما كه نگاه مى كردم، بيش از چهل نمايشنامه در كارنامه هنرى شما ثبت شده!
بله درست است.
! شما كه حالا يادتان نمى آيد! ولى من برخى از آنها را نام مى برم!
«دختر شاه پريان»، «يوسف و زليخا»، «مريض خيالى»، «شاه عباس كبير»، «بازرس»، «در سايه حرم»، «ميشل استروگف»، «اشك شيطان»، «خسيس»، «محمدعلى بيك»، «آغا محمد قاجار»، «نادر و فتح هندوستان»، «انقلاب مشروطيت»، «رومئو و ژوليت»، «كين»، «مادام كامليا» و...
•حالا به خاطر داريد چند تيپ راديويى ارائه داديد؟
بله، حدود ده تيپ.
•چقدر تقليد در كار بود و چقدر خلاقيت؟
تيپ هاى راديويى كه بازى مى كردم، هيچ كدام تقليد نبود، همه خودساخته بود! مثلاً من نشان مى دادم كسى كه روغن تقلبى در بازار درست مى كند، مى شود ميرزعبدالغنى!
•اين پرسوناژ راديويى را چه كسى بازى مى كرد؟
اكبر مشگين نقش او را بازى مى كرد. ما نشان مى داديم او نمى گذارد بچه اش درس بخواند. من براى اين بچه صدايى انتخاب كردم به نام «آقا كوچول».
•اولين تيپى بود كه اجرا كرديد؟
بله، اولين تيپ بود. قبول كنيد اين تيپ ده سال به من آ ذوقه مى داد! سوژه هاى مختلفى مى شد روى آن كار كرد. صدايى كه روى آن انتخاب كردم هم صداى جالبى بود. هر تكه كلامى كه جمعه ها مى گفتم، در دهان مردم مى افتاد.
•سوژه هاى انتقادى هم كار مى كرديد؟
بله، سوژه هاى خيلى عميق! سوژه ها جنبه انتقادى داشت و فقط براى خنده نبود! مى گفتيم، مثلاً اگر «كوچول» بشويد، اين طورى مى شويد.
•بعد از «آقا كوچول»؟
بعد از «آقا كوچول»، «فوفول» بود.فوفولى پسر يك خانواده ثروتمند بود در حالى كه «آقاكوچول» خانواده بازارى روغن تقلبى ساز! داشت. فوفول، عزيز دردانه بود. يك عزيز جونى داشت كه خانم كاشانى نقش آن را بازى مى كرد. مى گفت: عزيز جون به من پول بده، اگر ندى الان با اين تيغ ژيلت خودم را مى كشم!عزيز جون هم مى گفت، نه قربونت برم. الان مى رم!...اين تيپ ها همگى در جامعه حضور بيرونى داشتند و... مثل ميرز جعفرخان كه يك شخصيت ادارى بود اما كار هاى ادارى را انجام نمى داد! فقط مى آمد در اداره تلفن مى كرد براى مهمانى هاى آينده اش! يك رفيقى هم داشت به نام «خان باباخان» مجيد [محسنى] نقش او را بازى مى كرد. يا مثلاً «آقاى بى حال» بود، مى گفتند، بى حال بلندشو! مى گفت، كى حالش رو داره بلند شه! رفته بود بالاى درخت، گيلاس بچينه، گيلاس ها را خورد، تمام شد. مادرش آمد گفت، قربونت برم بيا پايين. گفت، آخه چرا بيام؟ اين هشت ماه ديگه گيلاس مى ده، كى حالش رو داره بياد بالا.
•از بنيانگذاران سنديكاى هنرمندان ايران بوديد، سنديكا چطور پا گرفت و...
در دوره اى همه كار هايم متمركز شد در سنديكا. همه كار هاى ديگرم را رها كردم و آرزو داشتم سنديكايى تشكيل شود براى حمايت از هنرمندان در اين كشور!
•و بالاخره سنديكا تاسيس شد؟
سنديكا در شهريور ۴۷ تاسيس شد. آن دوران هركسى كارش گير مى كرد مى آمد سنديكا. كافى بود سنديكا يك تذكر به تهيه كننده بدهد.
•از خانم سرفراز، اولين زنى كه با او روخوانى كرديد چه خبر؟
والله، سى _ چهل سال است از ناهيد هيچ خبرى ندارم!
(مكث مى كند) نه! به هيچ وجه! هيچ خبرى!...
•چند تا كار سينمايى داشتيد؟
شانزده تا. آخريش «عمو نوروز» بود به كارگردانى سيامك ياسمى.
• چه خبر از آقاى جرى لوئيس؟
جرى لوئيس! ديشب يك عكس جديد از او ديدم. يك آقايى اين عكس را به من نشان داد. صورت، قرمز «اين طورى!.» (سكوت _ مكث و آهسته ادامه مى دهد)واى! چه وحشتناك! واقعاً دلم سوخت. آن جوان رعناى باريك خوش تيپ قشنگ! من اصلاً پشيمان شدم كه چرا جاى «جرى لوئيس» حرف زدم! مثل اينكه مريضه، صورتش باد كرده و...
•شما فى البداهه هاى جالبى روى كار هاى جرى لوئيس مى گذاشتيد، حتى بعضى از اين فى البداهه ها يك جورى بوهاى تند و تيز هم مى دهد.
بله، همين طور است. ديگر شما حتماً خبر داريد فيلم هاى او كه مى آمد، اول مى آمدند سراغ من! من آن صداى خاص را روى شخصيت «جرى لوئيس» گذاشتم. حرف هاى فى البداهه هم آن وسط ها مى گفتم كه مردم مى خنديدند! هر فيلمى را كه مى آوردند من يكى دو تا يادگارى، خودم روى آن مى گذاشتم!
•و از سد سانسور هم مى گذشت!
بله، مى گذشت. بدون اينكه مامورين سانسور، سانسورش كنند. الان تكه ها خاطرم نيست كه براى شما بگويم. نمى دانم! چيز هاى ظريفى مى گفتم. من آن وقت ها، وقتى اين تكه ها به ذهنم مى رسيد، آنها را يادداشت مى كردم و جايگزين حرف هايى مى كردم كه خود فيلم داشت.طورى اين تكه ها را مى گفتم كه زهر آن كشيده شود و بتوانم آن جمله را تحويل مردم بدهم.
مدير دوبلاژ آن زمان مرحوم دوستدار بود.
•بيش از ربع قرن خانه نشينى حرف و حديث خود را دارد! اما خيلى ها با شما بودند و بعد از انقلاب ۵۷ باز هم حضور دارند. نقش پيشگان و هنرمندان قدرى كه خيلى هم معروفند.
خب! ببينيد اين آدم هايى كه امروز معروفند، يك روز معروف نبودند! من آن زمان كمتر ديدم كسى با پارتى بازى و اين حرف ها جلو بيايد و پيشرفت كند. همين عزت الله انتظامى، آن زمان مودى مى گفت. مى دانيد مودى چيست؟ببينيد ديالوگ يك خطى را «مودى» مى گويند. مثلاً من و شما داريم ديالوگ مى گوييم، يكى مى آيد مى گويد: «آقا! چايى بياورم برايتان؟» به اين يك كلمه حرف مى گفتند، «مودى».آن زمان در استوديو ميثاقيه بوديم. ايشان هم تازه آمده بود و بايد همين «مودى»ها را مى گفت.
•خب! داشتيد از آن فى البداهه ها در دوبله جرى لوئيس مى گفتيد.
بعضى اوقات، سر تمرين ديالوگى را با بچه ها كار مى كرديم، بعد ضبط كه شروع مى شد، يك دفعه به ذهن من الهام مى شد كه بايد يك چيز خوش مزه بگويم!تا مى گفتم، سر ضبط بچه ها مى زدند زير خنده! ضبط خراب مى شد! مى آمدند مى گفتند، آقا! اين را يك خرده زودتر مى گفتى! مى گفتم، آخر من همين الان به ذهنم آمد. دوباره ضبط مى كرديم و من آن تكه را مى گفتم. براى مردم خيلى جالب بود و جالب تر آنكه من اين تكه ها را طورى مى گفتم كه قيچى سانسور به آنها نخورد و به گوش مردم برسد. به هر حال سانسور هميشه بوده.
•و همه اين كارها ماندند!
بله، همين طور شد. نمى خواهم بگويم حالا جاودانى! ولى ماندند! همه اين كارهايى كه ماندند با عشق بود