پاي درد دلش نشستيم و او هم ساعت ها از دغدغه هايش گفت، از چيزهايي كه مربوط به مردم و محله مي شد و آزارش مي داد. هرچه بود روي كاغذ آورديم تا شما هم بدانيد يك هنرمند حساس به محله و همسايه و كلاً جامعه نگاهش به چه چيزهايي معطوف است.

«من در تهران به دنيا آمده ام، پشت مسجد سپهسالار (مطهري) و مجلس شوراي ملي. جايي متولد شدم كه محله معروفي است و آدم هاي متناقضي در آن زندگي مي كردند. خانواده آقاي راشد (واعظ معروف)، آيت الله معلم و غفاري و سياوش كسرايي هم آنجا زندگي مي كردند. آنجا يك محله باز از لحاظ سياسي بود، به خاطر مسجدو مجلس.مجلس سه تا در داشت، يكي در بهارستان و دو در هم در كوچه ما باز مي شد. در كتابخانه مجلس روبروي كوچه ما بود. وقتي شلوغ مي شد، مثلاً ميتينگ يا دعوا بود، ما از نزديك شاهد همه چيز بوديم. يادم مي آيد زمان كودكي و نوجواني من جشن مشروطيت در مجلس برگزار مي شد. يكي از خاطرات پررنگ من مربوط مي شد به همان زمان. يادم هست آقايي از مجلس فرار كرد، آمد از پله هاي خانه ما كه از صبح تا شب درش باز بود، فرار كرد. تا مدت ها من فكر مي كردم او تيمورتاش است. يا خوب يادم مي آيد آن زمان برق كه مي رفت، از كتابخانه مجلس كسي را مي فرستادند منزل ما تا چراغ بگيرد براي كساني كه در آنجا مشغول مطالعه بودند. البته خواهرم آن زمان آنجا كار مي كرد.»

از مسجد آنجا چه خاطراتي داريد؟

حضور مسجد در آنجا حال و هواي ديگري به محله مي داد. بزرگترين روضه خواني ها در اين مسجد برگزار مي شد. تاسوعا و عاشورا نذري مي دادند، البته پس از مراسم سينه زني كه از بازار شروع و به مسجد سپهسالار براي نهار ختم مي شد. اتفاقات سياسي اي هم مي افتاد آنجا. مثلاً هژير در اين مسجد كشته شد يا اتفاقاتي از اين قبيل. ما شاهد عيني اين وقايع بوديم. چون خيلي شلوغ مي شد، نمي توانستند جلوي ما بچه ها را بگيرند. داستان هاي فراواني از ماجراهاي مشروطه به خاطرم مي آيد كه در واقع يادگارهاي پدرم بود كه براي ما نقل مي كرد و ما زير كرسي خوابمان مي برد. وقت شلوغي ها، من از وسط مجلس مي گذشتم، يعني از دري كه در كوچه مان بود رد مي شديم و از بهارستان بيرون مي آمديم.

راستي، اين را هم بگويم كه اولين ساعت شنواي مسجد متعلق به مسجد سپهسالار بود كه هر ربع ساعت زنگ مي زد. مسجد محله مان خيلي ساده و بي پيرايه بود، دقيقاً مثل خانه. آنجا كه مي رفتي، فضايش حس صميميت به تو مي داد. نه از سنگ و آجر گران قيمتي ساخته شده بود، نه فرش و چراغ آنچناني داشت. مردم آن قدر احساس امنيت مي كردند كه جسدهاي مردگان خود را از شب تا صبح آنجا مي گذاشتند.

از محله فعلي تان بگوييد.

[نيشخند مي زند] محله ما قرار بود از ميدان ونك تا پارك ملت فعلي تبديل به پارك شود ولي چندين مكان عمومي ساختند كه علت اصلي تراكم و ازدحام اينجا شد. اين شد كه پارك روز به روز كوچك تر شد. بيمارستان مادر، بيمارستان ارتش، بيمارستان سوانح و سوختگي، دبيرستان، هتل هيلتون، ساختمان تلويزيون و غيره را از محوطه پارك كسر كردند. بعد از ازدواج كه به اينجا آمديم، محله قبلي مان خيلي گران تر از محله فعلي بود، چون آنجا نزديك سرچشمه بود و اينجا بر بيابان! روبروي منزلمان بيمارستان رواني چهرازي و پشت خانه مان يك باغ وحش بود. آن وقت ها اينجا مغازه، دكان يا چيز ديگر نبود تا اينكه فروشگاه بزرگ ايران باز شد كه الان جام جم جايش را گرفته است.
آن زمان نه از جردن خبري بود، نه از بزرگراه مدرس. همه جا خاكي بود. ظاهراً اينجا محلي بود كه به آن مي گفتند محل آرامش. در هيچ كدام از كوچه ها بقالي نبود، نانوايي نبود و پول نفت كم كم داشت كار خودش را مي كرد.
چون بيمارستان رواني و باغ وحش اينجا بود، كمتر كسي براي خريد و سكونت به اين كوچه مراجعه مي كرد. بعد از انقلاب، ما زن هاي كوچه براي انتقال باغ وحش از اينجا اقدام كرديم. بوي نامطبوع و دردسرهاي زيادي داشت. نجف [دريابندري] به من مي گفت اين كار را نكنيد، باغ وحش و بيمارستان رواني خيلي بهتر از ساختمان هاي بلند است. آن موقع حرف نجف را نمي فهميديم، ولي الان كاملاً متوجه مفهوم حرفش شده ايم. آن موقع، اين حوالي تنها ساختمان بلند، ساختمان اسكان بود و يكي ديگر هم در جاده قديم بود كه در زمان طاغوت ساخته شده بود. جالب اينكه صاحب آن مورد خشم قرار گرفت، ولي الان اگر به همان ساختمان نگاه كنيد، انگار تو سري خورده است، ولي آن موقع آن قدر باشكوه بود كه به ساختمان «از كجا آورده اي؟» معروف شد! ما براي درس خواندن به الهيه مي رفتيم كه خلوت بود و پر از صداي آب و پرندگان.


الان از ساختمان اسكان به بالا ساختمان هاي بلند ديگر از شمار خارج شده.

بله، تازگي ها، تمام چنارهاي الهيه را بريده اند و جايش ساختمان بلند كاشته اند. در واقع جاده قديم از طريق جنگل و محوطه سبز به جاده وسطي وصل بود. مثلاً ما سيزده بدر به چيذر مي رفتيم يا دركه يا ونك. چه توت هايي داشت ونك!
بعضي از اقوام دربند خانه ييلاقي داشتند كه رفتن به آنجا بسيار مشكل بود. دو تا ماشين شورلت قديمي بود در توپخانه. مقداري از مسير را با آنها طي مي كرديم و بقيه راه را با الاغ يا قاطر مي رفتيم.

از كيفيت كار شهرداري رضايت داريد؟

ما در اين شهر پياده رو به معناي واقعي نداريم. ً مظاهر مدنيت كمرنگ است. مدنيت يعني اينكه كسي مزاحم ديگري نشود؛ يعني حالت معماري و شهرسازي به گونه اي باشد كه افراد شهر مزاحم هم نشوند. چند روز پيش خانم مسني را ديدم كه آسم داشت و مي خواست از خيابان رد شود اما نمي توانست، چون تمام ماشين ها كيپ هم ايستاده بودند؛ يك موتوري هم بود و مدام به اين خانم غر مي زد كه چرا راه را سد كرده اي؛ جوي خيابان هم پر از آب بود. حالا خواهش مي كنم آقاي شهردار منطقه من بگويند اين پيرزن با اين حال از كجاي خيابان رد شود؟ مردمي كه با چرخ خريد از بازار شهرداري مي آيند از پياده روهاي پله پله چطور بايد عبور كنند؟

من در اينجا مصداق كامل مثل «اين آدم پياده است،خيلي هم پياده هست» را واقعاً به چشم ديدم، يعني پياده آدم حساب نمي شود. در آلمان اگر كسي در زمستان جلوي خانه اي سربخورد و صدمه ببيند، بيمه پول او را نمي دهد و خسارت را بايد صاحب همان خانه بپردازد. در شهرسازي ايران اصلاً معلوم نيست شيب جلوي يك خانه چقدر بايد باشد يا مصالح چه بايد باشد. ما الان همسايه محترمي داريم كه آب باشد يا نباشد در زمستان وتابستان دم در خانه اش را مي شويد. موقع زمستان اين آب ها يخ مي بندد و باعث سر خوردن بچه هايي مي شود كه از مدرسه هاي اين كوچه بيرون مي آيند و مي خواهند از آنجا عبور كنند.

اولين اصل فرهنگ، يك كشور متمدن احترام به حقوق ديگران است. وقتي اين فرهنگ وجود ندارد، چطور من بايد انتظار داشته باشم كه مثلاً برچسبي در خانه ام نزنند يا چاله هاي شهر پرشود؟ ما يك تمدن ديرينه داريم كه آثارش فقط در كتاب ها مانده و ديگر اثري از آن نيست. خط هاي سفيد عابر پياده اگر رنگش نرفته باشد، آبرويش رفته، چون هيچ ماشيني رعايت پياده ها را نمي كند.

شهرداري براي ما شده آسفالت و بزرگراه، علامت هاي شهري، گرفتن عوارض و جمع كردن زباله ها. البته كار شهرداري خيلي خيلي سنگين است. وظيفه رسيدگي اصلاح اين موارد كار شهرداري است. چرا وقتي يك فرد مهم به مملكت وارد شود، كليد شهر را به او مي دهند اين نشانه اهميت شهر است. مي دانيد، در كشورهاي اروپايي و امريكايي چون مردمش كمتر از لحاظ اجتماعي و اقتصادي به شهرداري وابسته اند، محله تا محله اش فرق مي كند. مردم بيشتر روي پاي خودشان تكيه دارند.

شهرداري كارش كم نيست، كوچك هم نيست. شهرداري بايد سلامت باشد و اگر واقعاً سلامتي داشته باشد، يك ساختمان چند طبقه در سعادت آباد براحتي فرو نمي ريزد.

الان همه مردم محله شما را به عنوان يك هنرپيشه و دوبلور پرسابقه مي شناسند؟

بله، من را به اقتضاي شغلم، از لحاظ صدا و قيافه، مي شناسند، ولي شخصيتي مثل نجف به لحاظ فرهنگي آدم مهم تري است، در حالي كه چون تصويرش در رسانه هاي گروهي كم است و افراد كمي در قشر كتابخوان حرفه اي داريم، او را كمتر مي شناسند. در محله قديمي ما آقاي راشد زندگي مي كرد كه چون در راديو حرف مي زد و هر سال دعاي سال نو را مي خواند تنها فرد معمم محله بود، همه او را مي شناختند و به ايشان احترام مي گذاشتند.

رابطه تان با مردم و همسايه ها چطور است؟

من هميشه دوست دارم مردم را ببينم. اينجا زادگاه من است و در قبال اتفاقاتي كه مي افتد بسيار حساسم. البته بايد هم چنين باشد، چون حرفه من اين است. من آدم هايي را كه در كوچه مي بينم دوست دارم. اگر حادثه ناخوشايندي برايشان پيش بيايد، دوست دارم براي تك تك افراد بازگو كنم تا قضيه را حس كنند و دريابند.

من فكر مي كنم يك چيزي در ايران گم شده و آن معني شهر است و تفاوت ده و شهرستان و شهر. در قديم ارتباط ما با شهرستاني ها و روستايي ها مشخص بود. من يادم مي آيد وقتي از جايي رد مي شديم كه گندم درو مي كردند، حتماً خدا قوت مي گفتيم. در همين دور و برها كه به آن جوستان مي گفتند، به ما ياد داده بودند كه «خسته نباشيد» بگوييم و آنها هم يك دسته گندم بلند مي كردند و ما به آنها پول مي داديم.

تحصيلاتتان در زبان فرانسه به حرفه دوبلور و بازي شما چقدر كمك كرده؟

من زبان فرانسه را در مدرسه خواندم و زبان ايتاليايي را هم مي دانم، ولي به هر دو كاملاً مسلط نيستم. اين را هم بگويم كه هركسي وارد كار دوبلاژ مي شود بايد حتماً به يك زبان خارجي مسلط باشد.

آيا تا الان پيش آمده كه مردم صدايتان را بشناسند ولي خودتان را نه؟

[باخنده] بله، خيلي زياد. عجيب ترين خاطره من از اين مورد وقتي بود كه به فروشگاهي رفتم براي خريد. موقع حساب فقط گفتم: «متشكرم» اما خانم حسابدار برگشت با تعجب نگاهم كرد و گفت: شما دوبلور هستيد؟ با همين يك كلمه كه گفته بودم.

به نظر شما، دوبلاژ ايران الان چه وضعيتي دارد؟

براي كار دوبلاژ بايد مردم و فرهنگ مردم آن زباني را كه مي خواهد دوبله شود شناخت. اين كار جز با مطالعه فراوان ميسر نمي شود، بايد ديد تمثيل هاي هر مملكت روي چيست. مثلاً لوركا تمثيلاتش در ده است و مربوط مي شود به طبيعت. اين كار در ايران فقط از مرحوم حسين پناهي برمي آمد، چون روستايي بود و تمام حساسيت هايش روي چيزهاي روستايي بود. اين توجه او براي من خيلي زيبا بود. او هميشه مرا به ياد لوركا مي انداخت. الان شناخت از فرهنگ عامه خيلي كم و گاهي حتي اشتباه است. مقصر اصلي اين امر هم صدا و سيماست. ما مترجم و اديتور درست و حسابي نداريم. اين مترجم است كه بايد بفهمد فرق اصطلاحات مثلاً كشيش با يك مادر دهاتي چيست. ترجمه زبان هاي ايتاليايي و فرانسوي انگليسي با هم تفاوت زيادي دارد و همچنين فضاهايي را كه مي سازند. مثلاً انگليسي ها طنزي دارند كه اصلاً ما را به خنده نمي اندازد، چون با جديت آنها را مطرح مي كنند.

در اين چند سالي كه ساكن ايتاليا بوديد چه شباهت هايي بين فرهنگ مردم ايتاليا و ايران ديديد؟

آنها از ساير اروپايي ها مهربان تر، خونگرم تر و مهمان نوازترند و البته حقه بازتر. از همه اين جهات به ايراني ها نزديك هستند. چيزي كه در ايتاليا خيلي توجه مرا جلب كرد نزديكي فرهنگ و ادبيات پر از طنز ايتاليا با ادبيات فارسي است. به نظر من، مملكتي كه شعر و تاريخ و اصلاً فرهنگ وسيعي دارد اگر طنز نداشته باشد، بايد به آن شك كرد.

با كداميك از نقش هايي كه جاي آن دوبله كرده ايد ارتباط بيشتري داريد و آن را دوست داريد؟

يك دوبلور در يك نقش با هنرپيشه ارتباط برقرار مي كند به دلايل مختلف كه بيشتر حسي است. من به عنوان هنرپيشه با آنا مارياني ارتباط داشتم. از زيبايي آواگاردنر خوشم مي آمد، ولي بازي سيمون سيور را ترجيح مي دادم.

وقتي مدير دوبلاژ بوديد، چه كارهايي بايد انجام مي داديد؟

مدير دوبلاژ اگر مترجم خوب داشته باشد، خيلي كارش كم مي شود و گرنه خودش بايد تمام كلمات و جملات را اندازه لب كند كه به اين «سينك» كردن مي گويند. كار ديگري هست به اسم «ليپ سينك» كردن، يعني تنظيم دوبلر و چهره، انگار كه دارد فارسي حرف مي زند. اين كار بسيار مشكل است. هدايت ريتم گوينده و انتخاب صدا هم به عهده مدير دوبلاژ است.

محل تفريحتان در محله كجاست؟

برخلاف نجف كه براي تفريح به پارك ملت مي رود، من براي پياده روي آنجا مي روم. فكر مي كنم محل تفريح همه جا مي تواند باشد.

دوست داريد به عنوان فهيمه راستكار دوبلور و هنرپيشه شناخته شويد يا به عنوان همسر نجف دريا بندري؟

من هيچ وقت از اسم نجف براي شناخت خودم استفاده نكرده ام، چون فكر مي كنم سهم من از اسم او بيش از سهم باقي مردم نيست. اصلاً نمي خواهم از اين حد بيشتر شود. چند وقت پيش يك نفر كتابي از نجف چاپ كرده بود و اسم مرا هم در مقدمه به عنوان همسر وي آورده بود. خيلي از اين كار ناراحت شدم و گفتم اگر اين كتاب مال من بود، اسم نجف را پايين اسم من چاپ مي كرديد؟

باتوجه به اينكه دوبلور هستيد و به صداها خيلي حساس، وقتي اسم محله تان را مي آورند، چه صدايي برايتان تداعي مي شود؟


وقتي بيمارستان رواني كنارمان بود، سكوت برايم تداعي مي شد و يك رنگ تيره به ذهم مي آمد، چون وضعيت دردناك آنها را مي ديدم و از نزديك شاهد توهين به شخصيت تك تك آنها بودم. هنگامي هم كه با باغ وحش همسايه بوديم، صداي يك آهنگ هيجان انگيز برايم تداعي مي شد. گاهي به خانه مي آمديم و مي ديدم مار، ميمون يا گوزن و چيزهاي ديگر از باغ وحش فرار كرده اند و به خانه مان آمده اند.